بسمه تعالی
نام و خانوادگی : شهید آیت الله سلحشور
نام پدر: حسن
محل تولد: استان چهارمحال وبختیاری،شهرستان لردگان،روستای گنج
تاریخ تولد: 1349
وضعیت تاهل: مجرد
میزان تحصیلات: :دوم دبیرستان
شغل:محصل
ارگان اعزام کننده: حوزه مقاومت بسیج شهرستان لردگان
دفعات اعزام:یک مرتبه
سابقه مجروحیت:نداشت
یگان خدمتی ومسولیت: سپاه ،تک تیر انداز – آرپیجی زن
محل شهادت: :شلمچه
تاریخ شهادت30:/10/65
نشانی مزار شهید:گلزار شهدای روستای گنج
زندگی کوتاه یا بلند شهدا سراسر الگو و افتخار است...الگویی برای ما که زندگی آنان را مطالعه می کنیم ،چرا که آنها با دادن جان خود زندگی بدون بند و زنجیر را به همه ی ما هدیه کرده اند.
تولد
زندگی شهید از جمله زندگی هایی است که باغ پر افتخار او و خانواده اش برای یکا یک ما الگوست.
درسال 49 درشهرستان لردگان بخش فلارد ، روستای گنج طفلی به دنیا آمد که می رفت تا در آینده ای نه چندان دور پرچم عدل اللهی را به پیروی از مولایش علی علیه السلام بر دوش کشد و اسلام ناب محمدی را سربازی صدیق باشد..
او با آمدنش روشنایی خانه را دوچندان کرد و محفل گرم خانه را گرم تر...دو خواهر و برادرش
هدایت الله پروانه وار گِردشمع وجودش می چرخیدند ومنتظر بودند پدر اسمی برای برادرشان
انتخاب کنند تا او را صدا بزنند و پدر چه خوب حق پدری را به جای آورد و چه مبارک اسمی
برایش انتخاب کرد آیت الله...
روزها می گذشت و او بزرگ و بزرگ تر می شد تا اینکه موسم آن رسید راهی مدرسه شود و
دوره جدیدی از زندگی را آغاز کند .
دوران ابتدایی ،راهنمائی و دبیرستان:
مادر قرآن به دست منتظر بود تا او را راهی مدرسه کند از زیر قرآن رد شد و خداحافظی کرد
پدر زیر لب برایش دعا خواند و او را به خداسپرد...پسرم خدا به همراهت...
او دانش آموزی خوش برخورد و منظبتی بود از همان ابتدا زبان زد خاص و عام بود دوران ابتدایی
را به خوبی و با موفقیت درمدرسه روستا پشت سر گذاشت و راهی دوران جدید راهنمایی شد و به دلیل نبودن مدرسه راهنمایی راهی مدرسه روستای شهریار شد که فاصله این روستا تا روستای خودش حدود 6 کیلومتر بود و آنها مجبور بودند تمام هفته را در آنجا در خانه ای که اجاره کرده بودند بمانند در آنجا هم مثل دوران ابتدایی یکی از دانش آموزان نمونه بود ، اوبرای ادامه تحصیل در مدرسه نمونه بروجن ثبت نام کرد ،هرچند برایش دل کندن از خانواده سخت بود اما راهش را انتخاب کرد و راهی مدرسه بروجن شد و بعد از گذشت چند ماه در بین او و هم کلاسی هایش زمزمه ای به گوش می رسید زمزمه ای برای رفتن به جایی...
آری درست حدس زده ای جبهه .... تصمیم گرفت برای دفاع از کشور و ناموس خود راهی
مناطق عملیاتی جنوب شود هرچند سنش حدود 15سال بیشتر نبود اما به خوبی راه را از بی راهه تشخیص داده بود و بلاخره از همان جا راهی شد و به خوبی ایفای نقش کرد و تک تیر اندازی قَدَر در مقابل دیو صفتان تا دندان مسلح بود مدتی از ماندنش در جبهه گذشت و تصمیم گرفت برگردد و ادامه درسش را بخواند و دوباره راهی شود اما وقتی وارد مدرسه بروجن شد از ورود او جلوگیری کردند و نگذاشتند ادامه دهد او تصمیم گرفت ادامه تحصیل همراه برادر و پسر عمه اش راهی شهرستان شهرضا از توابع استان اصفهان شودو در مجتمع رزمندگان در رشته انسانی مشغول به تحصیل شد و مدتی گذشت وقتی دید برادرش راهی جبهه شده است باز دلش بی قرار شد و تصمیم گرفت بار دیگر به جبهه برود راهی روستا شد تا با خانواده دیداری تازه کند و پدر را از تصمیمش آگاه کند اما می دانست سخت است رازی کردن پدر..
بلاخره تصمیم گرفت پدر را از تصمیمش آگاه کند و پدر ابتدا مخالفت کرد و گفت : برادرت آنجاست تو بمان و درست را بخوان اما بعد وقتی که با اسرار پسر مواجه شد فهمید تصمیمش را گرفته است پدردر دلش غوغایی بود و خوشحال بود از اینکه همچین پسرهایی تربیت کرده است...آری بار دیگر آیت الله راهی جبهه شد و در آنجا به طور اتفاقی برادرش او را می بیند و خوشحال بود از دیدن برادرش و نگران پدر و مادر که کسی نیست از آنها مراقبت کند...
اما او نمی توانست کشورش را در چنگ کرکسان و شغالان شوم ببیند او در عملیات والفجر 8
شرکت کرد و باز تک تیر انداز بود و بسیار خوب جنگید اما این برگ از سرنوشتش همراه بود با
مجروح شدن و بعد از کمی مداوا و کمی بهتر شدن او را به مرخصی فرستادند و او اصلا با خانواده
اش در رابطه با مجروح شدنش صحبت نکرد بعدها آنها فهمیدند که او در فلان عملیات مجروح شده بود .
دلش بی قرار بود و ماندن در روستا برایش حکم قفس داشت نمی توانست آسمان آبی کشورش را برای لحظه ای سیاه ببیند در همین حوالی بود که باد خبر حرکت کاروان پیاده روی شهرستان را به گوشش رساند و دل بی قرارش را بی قرارتر کرد کوله پشتی بر دوش و چکمه ها کنار در و دیدن خواهران و برادرانش و فامیل حکایت از سفری دیگر داشت برادران کوچکش را در آغوش گرفت و پدر و مادر را به آنها سپرد و راهی سفری به پایان شد مادر بی قرارتر از همیشه او را از زیر قرآن رد کرد و پدر او را به خدا سپرد برای لحظه ای پدر و مادر یادشان به روزهای اول مدرسه آیت افتاد و اشک در چشمان مادر حلقه زده بود و پدر بغضی در گلویش بود که حرف زدنش را به شماره انداخته بود...
شهادت..
فرمانده صدا زد ، همه به خط شدند خبری بود عملیاتی در راه است هم ، همه ای ؛ در میان
سربازان جان به کف امام دیده می شد هرکسی چیزی می گفت : یکی می گفت : باید لبخند را به لب رهبرمان هدیه دهیم دیگری می گفت : خدایا کمکان کن و کسی دیگر شهادت را آرزو می کرد آیت جان تو آنجا چه آرزو کرده بودی در نماز شبت از خدا چه خواسته بودی ؟ بی شک دعای قنوتت "اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک" بود.
بلاخره موسم آن رسید راهی عملیات شوید هم دیگررا در آغوش می گرفتید و وصیت نامه ها را آمادهکرده بودید و از هم دیگر می خواستید اگر شهید شدید دیگری را شفاعت کند چه خوب لحظه هاییبود حرکت کردید سربندهارا بستید ،سربندهای بی شمار یا زهرا "س " عملیات شروع شد همه حرکت کردند نام عملیات کربلای 5 بود رمز عملیات یا زهرا(س) در منطقه شلمچه ...
حدود 15 روزی از این عملیات گذشت و آیت به خوبی در قسمت آرپیجی زن ایفای نقش کرد و
تعداد زیادی از تانکهاو نیرو های دشمن را به درک فرستاد .
سرانجام در تاریخ 30/10/65 در روز سه شنبه بر اثر گلوله مستقیم تانک به آرزویش رسید و
شهد شیرین شهادت را نوش جان کرد ،چه خوب راهی و چه سرانجام خوشی بود شهادتت مبارک.
هم رزمان:
وقتی صحبت از جبهه و جنگ می شود به سراغ هم رزمانت می رویم هم رزمانی که بعد از شهادتت کسی سراغشان نرفته است چه خوب حقت را به جای آورده اند و خاطراتت را باز گو می کنند اشک در چشمانشان حلقه می زند و بغض راه گلویشان را می گیرد لحظه ای سکوت همه جا را فرا می گیرد نمی دانند از کجا و چه بگویند از رشادتها ودلیری هایت ، ازشجاعتت یا از لبخندهایی که همیشه بر لب داشتی امید را در دل آنها زنده می کردی هرچه بگویند کم است ، دلشان برایت تنگ شده و یاد آن روزهای خوب در کنار هم بودن و بازیگوشی های بچه گی در روستا بیشتر بی قرارشان می کند اما چاره ای نیست باید دل را به صاحب زمان بسپارند و مواظب باشند زمان آنها را با خود نبرد آنها به آرزویشان که شهادت بود نرسیده اند اما مانده اند تا در توان خود حق تو و همرزمان دیگرشان را تا جایی که می شود به جای آورند باشد که ان شاءالله دست رفیقان و هم رزمانت را که از این قافله جا مانده اند بگیری و در روزی که همه محتاج دستگیری اند دست گیرشان باشی ..
والعصر ان الانسان لفی خسرالاالذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصواباالحق و تواصوا باالصبر.
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان
اکنون که حدود 7 سال از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد انقلابی که سراسر رحمت و برکت بود
انقلابی که تماما سعادت و معنویت بود و انقلابی بود که باعث شد بی عفتی ها و بی بند و باری ها
از بین برود آری انقلاب شد و وحدت و محبت مظهر در دین ما به وجود آمد اکنون به برکت این
انقلاب فرهنگ جامعه عوض شده است مردمی که تا دیروز آنچنان زندگی می کردند اکنون در صف
نماز جمعه و راهپیمایی ها و در فکر اسلام و پیروزی اسلام هستند و آنهایی که در زمان طاغوت به
بدبختی به فساد کشیده شده اند اکنون در سنگرها و در زیر رگبار گلوله ها هستند و در لحظات راز
و نیاز به در گاه خداوند هستند در میان جوانها برای رفتن به جبهه باهم مسابقه می گذاشتند آری تمام
اینها فقط به خاطر اسلام است که افکار مردم را زیر رو کرده و آنها را در صف واحدی علیه
دشمنان اسلام متحد ساخته است اسلام است که تمام این ارمغانها را برای ما آورده است پس بکوشید
که پیش رفت برای اسلام است و کلمه ی انقلاب با ریختن خون هزاران جوان پا بر جا مانده و هر
روز مستحکم تر می شود مادر عزیزم اینکه برای من درر کوچکی و در بزرگی در حال زحمت
کشیدن بودی از تو خیلی تشکر می کنم و امیدوارم که خداوند بزرگ مرتبه تو را در دنیا و آخرت
سعادت و عزت بدهد و ای مادر از اینکه شما را وقتی که تنها گذاشته ام که به جبهه بیایم و با دشمنان
بجنگم تو را اذیت کردم ببخشید این مادری که تو فرزندش را به نام هدایت الله و آیت الله به جبهه
فرستاده و آنها را به خداوند سپرده خیلی تشکر می کنم به چنین مادری آری مادری که با قرآن باشد
فرزندانش را زیر قرآن رد کرده و به سوی جبهه فرستاده ما دو برادری به جبهه آمدیم در عملیات
که بود وقتی که شهید شدم نمی دانم برادر دیگرم شهید شد یا نه از آن یکی خبری ندارم ولی اگر ما
دو نفر شهید شدیم در آخرت به بهشت رضوان خواهیم رفت و هم دیگر را می بینیم پدر مهربان تو
برای ما خیلی زحمت کشیدی از لحاظ زندگی و خانه درست کردن برای ما بود خیلی حق بر گردن
من داری و اگر از من بدی دیدی امیدوارم ببخشید و تو ای برادر عزیزم هدایت الله سلحشور اگر من
شهید شدم که راهم را ادامه بدهی تا مسیر الله به پیش برود و با کفر بجنگید و شما ای برادران
کوچکم و از جان عزیزترم علی سلحشور و هیبت الله سلحشور شما که کوچک هستید و نمی توانید به
جبهه بیایید امیدوارم که در بزرگی به جنگ با صدام بپردازید و در بزرگی و کوچکی هم بیاید
خانواده های رزمندگان و شهیدان باشید و شما ای خواهرانم شما خیلی حق بر گردن من دارید که شما
را اذیت کردم من را ببخشید من که شهید شدم به پدر و مادرم کمک کنید تنها نگذارید آنها را ، و اگر
کسی از من حقی دارد از نظر پول یا چیز دیگر به او بدهید و از قول من دائیانم و دوستانم و معلمان
گرامیم را سلام برسانید و دو قطع عکس از امام خمینی و بهشتی و قرآن بالای قبر من بگذارید به
جای گریه خوبی کنید که فرزندت را قربانی کردی .
وسلام علیکم و رحمت الله















0 دیدگاه